داستان های آموزنده، پندآموز و تاثیر گذار

داستان های ناب

داستان های آموزنده، پندآموز و تاثیر گذار

 

حکمت و آفرینش

روزی ملانصرالدین به دهكده ای می رفت، در بين راه زير درخت گردوئی به استراحت نشست و در نزديكی اش بوته كدوئی را ديد.

ملا به فكر فرو رفت كه چگونه كدوی به اين بزرگی از بوته ی كوچكی بوجود مي آيد و گردوي به اين كوچكی از درختی به آن بزرگی؟

سرش را به آسمان بلند كرد و گفت: خداوندا! آيا بهتر نبود كه كدو را از درخت گردو خلق می كردی و گردو را از بوته كدو؟

 در اين حال، گردوئی از درخت بر سر ملا افتاد و برق از چشمهايش پريد و سرش را با دو دست گرفت و با ترس از خدا گفت:

پروردگارا! توبه كردم كه بعد از اين در كار الهي دخالت كنم…

زير ا هر چه را خلق كرده اي،حكمتي دارد و اگر جاي گردو با كدو عوض شده بود، من الآن زنده نبودم!

هیچ کار خدا بی حکمت نیست

دستان های آموزنده
داستان های پندآموز

مرد جوانی از مشکلات خود به

حکیمی گلایه می کرد

 و از او خواست

که راهنمایی اش کند.

حکیم آدرسی به او داد و گفت به این

مکان که رسیدی ساکنان آن هیچ مشکلی

ندارند، می توانی از آنها کمک بطلبی.

مرد هیجان زده به سمت آدرس رفت،

با تعجب دید آنجا قبرستان است.

به راستی تنها مُردگانند که مشکل ندارند. دوست من اگر مشکلی داری،

یعنی تو زنده ای…

دستان های آموزنده
داستان های پندآموز

روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى می‌گذشت. در راه به عبادتگاهى رسید که عابدى در آنجا زندگى می‌کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت. وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان جا ایستاد و گفت: «خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده‌ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.»مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناهکار محشور مکن در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو:

ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی‌کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.

خدا ستار العیوبه هیچوقت آبروی کسی رو نبرین چون آبروی کسی رو بردن میشه حق الناس و نابخشودنیه

دستان های آموزنده
داستان های پندآموز

زن و شوهری با کشتی به مسافرت رفتند …

کشتی چند روز را آرام در حرکت بود که ناگهان طوفانی آمد

و موج های هولناکی به راه انداخت، کشتی پر از آب میشد

ترس همگان را فراگرفت و ناخدا می گفت که همه در خطرند

و نجات از این گرفتاری نیاز به معجزه خداوندی دارد.

زن نتوانست اعصاب خود را کنترل کند

و بر سر شوهر داد و بی داد زد

اما با آرامش شوهر مواجه شد، پس بیشتر اعصابش خورد شد

و او را به سردی و بیخیالی متهم کرد

شوهر با چشمان و روی درهم کشیده به زنش نگریست

خنجری بیرون آورد و بر * زن گذاشت

و با کمال جدیت گفت:

آیا از خنجر می ترسی؟

گفت: نه

شوهر گفت: چرا؟

زن گفت: چون خنجر در دست کسی است که

به او اطمینان دارم و دوستش دارم.

شوهر تبسمی زد و گفت: حالت من نیز مانند تو هست

این امواج هولناک را در دستان کسی می بینم که به او اطمینان دارم و دوستش دارم!!

آری! زمانیکه امواج زندگی تو را خسته و ملول کرد

طوفان زندگی تو را فرا گرفت

همه چیز را علیه خود میدیدی

نترس!

زیرا خدایت تو را دوست دارد

و اوست که بر همه طوفانهای زندگیت توانا و چیره است

دستان های آموزنده
داستان های پندآموز

دنیا پر است از دکترهای بیسواد

از دانشگاه رفته‌های بیسواد

سیاسیون بیسواد

انسانی که به شناخت خویش

 نرسیده باشد ،بیسواد است.

هر چند تمام کتب دنیا را خوانده باشد.

اگر درونت پر از خشم، نفرت، خودخواهی و

غرور نژادپرستی، حسادت و زباله‌های دیگر است

بدان که هیچگاه چیزی را نیاموخته‌ای

بدان که هنوز رشد نکرده‌ای.

انسان در مورد چیزهای زیبا حرف می زند

اما زشت زندگی می کند.

این همان چیزی است که تاکنون

بشریت بر خود روا داشته است.

صداقت یعنی دو جور زندگی نداشتن .

 یعنی همان جوری زندگی کنیم که می گوییم .

دستان های آموزنده
داستان های پندآموز

هرکس درک متفاوتی از زیبایی دارد، پس در مورد ظاهر و زشتی و زیبایی هیچ‌کس نمی‌توان اظهار نظر کرد.

هرکس تعریف متفاوتی از خوشبختی دارد، پس بر هیچ اساسی، برای خوشبختی یا بدبختی هیچ‌کس نمی‌توان  پیش‌داوری کرد.

هرکس آستانه‌ی خاصی برای خوشحالی دارد، پس برای حال خوب هیچ‌کس نمی‌توان نسخه پیچید.

من شاید چشم‌های سیاه را زیبا بدانم، تو شاید چشم‌های روشن، سبز، یا شاید برایت فرقی نمی‌کند.

شاید من سکوت، سلامتی و  سادگی را خوشبختی بدانم، تو شاید هیاهو، ثروت، یا هزار چیز دیگر را.

ما آدم‌هایی مختلفیم با سلیقه‌هایی مختلف و حق نداریم برای تفاوت‌هایی که هست، یکدیگر را مؤاخذه کنیم و زیر سوال ببریم. حق نداریم با ترازوی سلیقه و احساس و ادراک خودمان به جان جهان و آدم‌ها بیفتیم، تشریح یا قضاوتشان کنیم و برای آن‌ها نسخه بپیچیم.

خلاصه که؛ کارمان به کار خودمان باشد، اینجا جهان تفاوت‌هاست…

دستان های آموزنده
داستان های پندآموز

یک زن گرانبها ترین اعجاز خداست

برای داشتنش باید وضوی باران گرفت

و به نام عشق، شبنم وار بر عطر او سجده کرد

و هزار هزار گل سرخ را تسبیح لحظه هایش نمود.

او اجابت میکند، عشقی بالاتر از خورشید

و زیباتر از مهتاب را

و تنها یک زن میداند آیین دوست داشتن را

و آنقدر زیبا هدیه میکند این عشق را که سیراب شوی

آری میدانی که او

الهه ی عشق است

و بهشت کمترین سرزمین اوست

تقدیم به همه ی مادران، زنان و دختران سرزمینم…

دستان های آموزنده
داستان های پندآموز

دوست داشتن یعنے

وقتے اشتباه میڪنم دوستم داشتہ باش

وقتے میترسم بغلم ڪن

وقتے میخوام برم جلومو بگیر

موقع پیشرفت ڪمڪم ڪن

موقع شڪست تنهام نزار

و منو جورے نگاه ڪن و دوست داشتہ باش

ڪہ انگار معجزه زندگیتم…

دستان های آموزنده
داستان های پندآموز

هرکس درک متفاوتی از زیبایی دارد، پس در مورد ظاهر و زشتی و زیبایی هیچ‌کس نمی‌توان اظهار نظر کرد.

هرکس تعریف متفاوتی از خوشبختی دارد، پس بر هیچ اساسی، برای خوشبختی یا بدبختی هیچ‌کس نمی‌توان  پیش‌داوری کرد.

هرکس آستانه‌ی خاصی برای خوشحالی دارد، پس برای حال خوب هیچ‌کس نمی‌توان نسخه پیچید.

من شاید چشم‌های سیاه را زیبا بدانم، تو شاید چشم‌های روشن، سبز، یا شاید برایت فرقی نمی‌کند.

شاید من سکوت، سلامتی و  سادگی را خوشبختی بدانم، تو شاید هیاهو، ثروت، یا هزار چیز دیگر را.

ما آدم‌هایی مختلفیم با سلیقه‌هایی مختلف و حق نداریم برای تفاوت‌هایی که هست، یکدیگر را مؤاخذه کنیم و زیر سوال ببریم. حق نداریم با ترازوی سلیقه و احساس و ادراک خودمان به جان جهان و آدم‌ها بیفتیم، تشریح یا قضاوتشان کنیم و برای آن‌ها نسخه بپیچیم.

خلاصه که؛ کارمان به کار خودمان باشد، اینجا جهان تفاوت‌هاست…

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *